من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

این قسمت:

به یاد جایزه‌هایی که واسه معدلم می‌گرفتم...

پیوندهای روزانه

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیلم نویسی» ثبت شده است

دلتنگی برای اسب

جمعه, ۳ فروردين ۱۳۹۷، ۰۹:۲۸ ب.ظ

- تو روشون اسم گذاشتی؟
- بله قربان.
- نباید روی چیزی که حتما از دست میدی اسم بذاری.

فیلم سینمایی "اسب جنگی"


+ بعد از دیدن این فیلم به طور اتفاقی از شبکه نمایش، کمی جست‌وجو کردم و به فهرستی از فیلم‌هایی که درباره اسب‌ها ساخته شده رسیدم. احتمالا بزند به سرم و همه را دانلود کرده ببینم:) دلتنگ اسب‌ها شدم...

+ البته فیلم ثابت می‌کند که این دیالوگ اساس ندارد. هیچ قطعیتی در از دست دادن یا عدم از دست دادن چیزها نیست. کارگردان فیلم استیون اسپیلبرگ است و بسیار دیدنی. از فیلم‌هایی ست که زن تویش مرکز توجه نیست و برای فیلم تماشاچی نمی‌خرد بلکه فیلم حرف دارد، قصه دارد، جذابیت دارد.

+ و اسم گذاشتن نوعی موجودیت دادن است...

  • fafa

زیر سقف دودی

جمعه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۳۴ ب.ظ
چقدر تصویر آشنا...
اشک.
  • fafa

جاده قدیم، جشنواره فیلم فجر

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۲ ب.ظ

   بلافاصله بعد فیلم، رک و راست بگویم که فیلم مرا نگرفت. حوصله‌ام سر رفت حتی و پشیمان شدم. کسی منکر اهمیت روش برخورد با آدم‌های آسیب دیده روحی نیست، البته که باید فیلم‌های زیادی برای این مسئله ساخت. اما این فیلم از نظر من فیلم خوبی نبود و ارزش چندانی نداشت. می‌شد در چند جمله آن را خلاصه کرد و شبیه هشدار بابابرقی تحویل مردم داد.

  • fafa

دارکوب، جشنواره فیلم فجر

چهارشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ
همیشه فکر می‌کنم به اینکه گذشته آدم‌ها دست از سرشان بر می‌دارد یا نه؟ اصلا اگر من هم گذشته‌ام را فهمیدم یعنی خودم را درک کردم و بخشیدم و گذشته‌ام را کنار گذاشتم، گذشته گریبان مرا نخواهد گرفت؟ یک روز بعد از گذشت سال‌ها وقتی گذشته‌ام جلوی من سبز شد می‌توانم از آن دفاع کنم؟ یا جرئتش را دارم که به اشتباهاتم اعتراف کنم؟ آن‌وقت با پشیمانی‌ام چه می‌کنم؟ اصلا می‌توانم سال‌ها بعد با گذشته‌ام روبه‌رو شوم؟ 
   این‌ها سوالاتی ست با تکرار پی‌درپی کلمه گذشته. باید قبول کنیم که گذشته باری ست بر دوش همه ما. هیچ‌جوره هم نمی‌شود از زیرش شانه خالی کرد. هرچقدر هم آدم خوبی شده باشیم گذشته بد پابرجاست و حتی اگر خداوند مارا ببخشد گذشته پابرجاست و ممکن است یک روز برگردد به زندگی‌مان. البته اینکه اصل و نسب همه چیز خداست و مهم خداست تنها دلیلی ست که می‌شود با گذشته کنار آمد وگرنه گذشته برای بعضی‌ها بار سنگین و غیر قابل تحملی ست. بماند که مشخص نیست آینده چقدر متاثر از گذشته است...
   دارکوب روایت برخورد آدم‌ها با گذشته‌شان بعد از سال‌هاست. آن‌جا که همه چیزهای کهنه تازه می‌شود و همه چیز دوباره مرور می‌شود. چیزهای جدیدی رو می‌شود و آدم‌ها رودررو می‌شوند. دارکوب روایت آدم‌های خاکستری ست که حتی کریه‌ترینشان بخشی از انسانیت هنوز در وجودش هست. روایت ما آدم‌ها در یک بحران به نام روبه‌رو شدن با گذشته تاریک زندگی‌مان.


+ دوستش داشتم. عالی نه ولی فیلم خوبی بود. اواخر فیلم گریه کردم و خودم را حس کردم در غالب انسان ناتوان در تغییر گذشته و البته امید به آینده. هر سه بازیگر اصلی فیلم بازی قابل قبولی داشتند. بیشتر از بازیگران و کارگردانی و فیلم‌برداری، فیلمنامه توجه مرا جلب کرد. خوب است که فیلم آدم را فکری کند.
  • fafa

من و تنهایی، دوست صمیمی‌ام

چهارشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ
اینجا اهواز است. سینما هلال. من روی صندلی پلاستیکی آبی نشسته‌ام و منتظرم درهای سالن سینما باز شود. هیچ کس پیدا نشد که با من بیاید سینما. تنهایی آمدم و تنهایی می‌آیم باز. به زهره گفتم: این همه خوشحال شدم یه شهر بزرگ قبول شدم که مثلا بتونم برم جشنواره فجر و اینجور برنامه‌ها. پس در کمال آرامش آمدم سینما. تنها. با اسنپ. تنهایی خیلی وقت‌ها دوست خوبی ست. من و تنهایی قرار است با هم حسابی خوش بگذرانیم از این به بعد.



+ یک چیز جالب و مسخره! سینما هلال از پرده تا درب ورودی به سمت پائین شیب دارد:/ یعنی ردیف اول بالاتر از بقیه ردیف‌هاست. احمقانه است.
  • fafa

رگِ خواب

پنجشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۳۰ ق.ظ
تمام آنچه باید می‌بود، بود. تصویر دختر تنهایی که در فضایی لایتناهی رها شده. تصویر منِ آینده. دختری که توی بالکن هق هق می‌کند، دختری که ساعت‌ها روزها هفته‌ها منتظر می‌ماند، دختری که می‌گردد و پیدا نمی‌کند، دختری که برایش دل می‌سوزانند، با تاسف نگاهش می‌کنند، غبطه زندگی دیگران را می‌خورد و دختری که توی این همه سیاهی دست و پا می‌زند و دست آخر هیچ بر هیچ.
   گریه کردم. برای خودم. برای همه افکار بیمارگونه و پریشانم. برای همه داشته‌ها و نداشته‌هایم. گریه کردم برای روزهایی که قرار است گریه کنم. اگر قانون جذب حقیقت داشته باشد من تاکنون تمام بدبختی‌های جهان را به خودم جذب کرده‌ام و به هیچ زندگی زیبای پایداری نخواهم رسید. من شبیه مینا دل خوش می‌کنم و نابود می‌شوم. شاید هم دوباره برخواستم ولی چه چیزهای زیادی که از دست نمی‌دهم. جانم که چرک و کثیف شده، جوانی و عمرم. از من جز زن میانسال و منزوی که یک گوشه برای خودش زندگی می‌کند تا مرگش برسد چیزی باقی نمی‌ماند.
   گریه کردم، یک نفر چیزی شبیه کابوس‌های بیداریم را فیلم کرده بود.
  • fafa

به بهانه دیدن « Lion »، برادری که هرگز نداشتم

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۴ ب.ظ

Lion


   خواهرم که به دنیا آمد من به بزرگترین آرزوی آن زمانم رسیدم. داشتن یک خواهر کوچکتر که مدت‌ها بود منتظرش بودم. اسمش را هم خودم لابه‌لای هزاران اسم پیدا کردم. اسمی که معنی‌اش مشخصا عمق شادی و تشکر مرا از خدا نشان می‌داد، « هدیه باشکوه خدا ».

   اما مامان حال و هوایش فرق داشت. دلش پسر می خواست. همیشه می گفت دختر دارم و دوست دارم پسر هم داشته باشم. دعایمان یکی نبود. من خواهر می‌خواستم. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود بعد سونوگرافی وقتی من و بابا می‌خواستیم جشن بگیریم و شام را بیرون خوردیم، مامان تمام شب بغض داشت. من سن زیادی نداشتم و تازه وارد نوجوانی شده بودم. بعدها زمزمه های دیگران را می شنیدم، « ایشالا یه پسرم بیار » و از این دست جملات بی معنی! مامان برای حرف مردم دلش پسر نمی‌خواست اما یقینا این هم بی‌تاثیر نبود. کم کم بزرگ می شدم و حرص می‌خوردم از این جمله‌های مسخره. نمی‌توانم دروغ بگویم. من خودم بارها آرزو کرده ام که ای کاش پسر بودم اما هرجور حساب می‌کردم این حرف‌ها توی کتم نمی‌رفت. به خصوص وقتی از کسانی می‌شنیدم با چندیدین پسرِ به معنای واقعی کلمه بد! پسرانی که دردسر مطلق بودند. وقتی این‌ها این حرف‌ها را می‌زدند واقعا حرصم می‌گرفت.

    مامان هنوز هم دلش پسر می‌خواهد. همیشه. به گمانم تا ابد هم دلش پسر بخواهد. هنوز دعا می کند و امیدوار است. پسری که قرار است اسم عمو را رویش بگذاریم. پسری که نداشتنش مرا بخاطر مامان به گریه می‌اندازد. چند وقت پیش به یکباره به ذهنم رسید که چرا یک بچه را به سرپرستی قبول نکنیم؟ و ذهن خیال‌پردازم تمام ماجرا را ساخت. پسر بچه ای که به خانه ما آورده می شود، یک برادر کوچک. مامان به آرزویش می‌رسد. خوشحال است. ما مواظب برادرم هستیم. مقابل همه حرف‌ها می‌ایستیم. او را با عشق تمام بزرگ می‌کنیم. حتی حاضرم اتاقم را برایش خالی کنم. وسایل جدید. کلی اسباب بازی‌های پسرانه. ماشین و تفنگ. برایش کتاب می‌خوانم. با هم فوتبال بازی می‌کنیم. محکم بغلش می‌کنم و لبریز می‌شوم. نمی‌گذاریم آب توی دلش تکان بخورد. همه چیز عوض می‌شود. فضای سنگین و خاکستری خانه شاد و رنگی می‌شود. مامان جان می‌گیرد. غصه‌ها تمام می‌شوند.

   چقدر قشنگ. چقدر شورانگیز و رویایی. بارها فکر می‌کنم به این خیال. به برادری که هرگز نداشتم و به گرمای حضورش. فکر می‌کنم اما... نمی توانم آن را به زبان بیاورم. هرگز نتوانستم. بارها تا نوک زبانم آمد و نشد. نمی توانم...



+ فیلم را می شود گفت قشنگ است. مرا که درگیر کرد. فکر کردم به همه این‌ها و فکر کردم به اتفاقات کوچکی که می‌تواند زندگی انسان را تغییر دهد.

  • fafa

شرلوک

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۸ ق.ظ

   شرلوک هلمز خونم کم شده بود :) مخلوطی از هیجان و ماجراجویی که به نظر من فوق العاده ست.


شرلوک 1

شرلوک 2


+ هنوز کتاب‌ها را شروع نمی‌کنم. چرا؟ حتما وقتی کتاب‎‌خواندن را با «آئین نامه» شروع کنید می‌فهمید!


بعدا نوشت: کاملا تو شوکم! شاید بهتر باشه فیلم دیدنو متوقف کنم، شایدم نه...

  • fafa