من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

این قسمت:

به یاد جایزه‌هایی که واسه معدلم می‌گرفتم...

پیوندهای روزانه

چهارشنبه‌ها در اهواز

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۱۶ ق.ظ
امروز با بدن خسته‌ای که دیروز در دلم گفته بودم دیگه خیلی قوی شدم و جلسه سوارکاری اذیتم نمی‌کنه رفتم دانشگاه. صبح که از خواب پاشدم یادم افتاد همیشه همین‌طور بوده. درواقع اولش داغی و نمی‌فهمی چه بر سر عضله سه‌سر و دوسر پاهایت آمده. با همه این کوفتگی‌ها لپ‌تاپ ماشین‌بخارم را هم انداختم در کوله و آویزان کردم روی شانه‌ام. قطع و وصل شدن بیش از اندازه صفحه‌اش دیگر دیوانه‌ام کرده بود پس در گروه پیام دادم که تعمیرات لپ‌تاپ لطفا. بچه‌ها گفتند کسی در دانشکده هست که تعمیرات انجام می‌دهد. 
   صبح کمتر خسته بودم. نشستم گوشه کلاس در پناه که کولر گازی به من عنایت نکند و گوش دادم به حرف‌های تابنده که دائم شبیه آدم‌های مضطرب جلوی LCD در رفت و آمد بود و سر من هم با او چپ و راست می‌شد. کربوهیدرات و ATP و استیل‌کوآ و سلول سرطانی و چه و چه. لابه‌لای حرف‌هاش فکر کردم به اینکه بچه‌ها گفتند همسرش بخاطر اهمیت زیاد او به کارهای علمی طلاق گرفته. بعد مدتی زل زدم به انگشتر دست چپش، دستش دائم جا‌به‌جا می‌شد و چشم من هم. دلم برایش سوخت، همان موقع لبخند می‌زد و درباره غذاهای سوسکی ژاپنی حرف می‌زد و مخمری که رویش می‌ریزند و چه و چه. هر استاد تجربیات خاصی از زندگی تحصیلی در خارج دارد که اتفاقا کاملا با مباحث درس جور می‌شود. تابنده جوان است، خوش قد و بالاست و متناسب. پر از اطلاعات آکادمیک در سطح بین‌الملل، در حال اجرای پروژه‌های داخلی موثر زیاد و البته با معدل دکترای ۱۸.۴۴! دلم ولی برایش سوخت. برای دختر ۱۰ساله‌اش بیشتر. بعد شانه‌های فکرم را مالیدم و گفتم غصه نخور رفیق شاید شایعه ست. اما خیلی واقعی به نظر می‌رسید. هرچه شور علم توی چشمش بود شور زندگی نبود. اگرچه شور علم خودش بخشی از شور زندگی ست.
   ساعت بعدی درس خوبی بود اما سبک تدریس هر درس می‌تواند آن را تقویت یا تخریب کند. نوشتن پیاپی با سرعت خیلی بالا به‌طوری که غالبا یک جمله عقبید آن‌هم خشک و بدون رفرنس مشخص و تصویر و الخ و اسلایدهای کاملا انگلیسی چیزهای دلچسبی نیستند. اما زورکی گوش دادم و تا جان داشتم نوشتم که خب جان هم داشتم. قبلش با غزاله رفتیم بوفه دانشکده علوم. بعد از همراه شدن با غزاله به وضوح فهمیدم ترجیح می‌داد بقیه را پیدا کند و زورکی با من آمد بعدش هم که آن‌ها را پیدا کرد رفت پیششان. از خودم خوشم نیامد که همراهش شدم. تصمیم گرفتم فاصله بیشتری بگیرم. وقتی هردو حس خوبی نداشتیم هدر دادن زمان بود.
   ظهر چندبار رفتم پی تعمیر لپ‌تاپ. نبود. حرصم گرفت ولی لبخند زدم. تمام تنم درد داشت. وول خوردم در سرسرا و کنار گل‌های ورودی و خاطرات سفیر خواندم. وبلاگ خاطرات صمیمانه‌ای بود اما کاغذی. هیچ حواستان هست چندتا بلاگر کتاب چاپ کرده‌اند؟ تصور قشنگی ست:) بعدش بافت داشتیم. آماده نبودم. رزیدنت موطلایی که مداد پررنگ و مشخصی توی ابرویش کشیده بود و عینکش دور فلزی بود پشت میکروسکوپ متصل به مانیتور کلی غر زده که همه خوابیم. خوابالو که اسمش رویش بود ( همین آدم استاد ازش پرسید مهارت تو چیست؟ گفت خواب، همه خندیدند. یکی گفت فتوشاپ آن‌یکی گفت مشاوره، از من پرسید چیزی نگفتم. یکی جایم گفت عکاسی می‌کند. خوشم نیامد. هنوز عکاسی در من به حد مهارت نرسیده ) بقیه هم ولو بودند. خود من چشم‌هایم نیمه باز بود سرم روی میز. رزیدنت می‌پرسید من با صدای خسته رو به دیوار جواب می‌دانم air capilary.
   بعدش آنترک داد.رفتم سالن طبقه سوم. کسی نبود. ولو شدم روی سه‌تا صندلی نزدیک اتاق اساتید. دیدم آمد زود بلند شدم. کمی حرف از خستگی زدیم که گفت چرا شما DVMها همش می‌نالید. از ته دل خندیدم. راست می‌گفت. ما دائم خسته بودیم. گفتم خب حق داریم خسته‌ایم. بعدش حرف‌هایی درباره خسته‌تر بودن خودش زد. با همه خستگی کلاس را خوب پشت سر گذاشتم و برگشتم شبیه جان کندن رسیدم به خوابگاه از درد. با بچه‌ها نرفتم گردش. تا جایی که باید قصد دارم از عکاسی پرتره فرار کنم. همینطور از کسانی که از با من بودن لذت نمی‌برند. 
   امروز در نمازخانه دانشکده تصمیم گرفتم از خانم ف.س شاگرد اول ترم هشتی بخواهم بگوید دقیقا چطور درس می‌خواند. بعدش می‌توانستم به نشانه هدیه برای گوشی‌اش که کاورش کمیاب بود و داشت حرفش را می‌زد، کاور بگیرم. البته زودتر از من رفت، پس ماند برای روز بعد. به مامان زنگ زدم و قرار شد برگردم خانه. نشستم به خواندن خاطرات سفیر. قرعه انداختیم و من رفتم چای گذاشتم، دارم جاکتابی‌دار می‌شوم و ...

هر روز پر از حادثه است که همه در عین سادگی ممکن است پیچیده باشند.
+ برای عادتِ نوشتن.
+ وبلاگی هست که دنبال می‌کنم، اسمش دوشنبه‌ها در اسلو است:)

نظرات  (۳)

خاطرات سفیر... خیلی خودمانه نوشته شده .. اینکه وبلاگ نویس ها مینویسند و چاپ میکنند واقعاً عالیه...
از عکسایی که میگیرید هم بذارین :)
پاسخ:
اوهوم. اول کتاب شوکه شدم که همش زبان محاوره بود. ولی خب خیلی از بلاگرها زبان محاوره می‌نویسن فقط. سادگی و صمیمیتش می‌تونه هم یه وجه مثبت باشه هم منفی. من به‌هرحال دوسش داشتم
اوهوم باید بذارم حتما:)
خوبه که اینا رو می نویسی ... شاید منم یه روزی خیلی ساده بنویسم که چقدر خسته ام... 
پاسخ:
راستشو بخوای نه خوب نیست‌. تو این همه نوشته چقدرش ارزش انتشار داره؟ شاید مجموعا یه بند. ولی من گاهی می‌نویسم که به نوشتن وصل باشم چون حالمو خوش می‌کنه. ولی این خوب نیست که بی‌قید بنویسی از نظرم. باید نوشته‌ها ارزش خوندن داشته باشن. گمونم فقدان شدید کیبرد عزیزم حس تایپ کردن رو ازم گرفته. راستش تایپ کردن تو گوشی خیلی خشک و بی‌روح و سرده و دوسش ندارم زیاد. خودکار و کیبردی که صدای تق تق بده یه چیز دیگه ست. باید زودی لپ‌تاپمو درست کنم. یا حتی عوض کنم.
ولی نوشتن این چیزا انتخاب بین بد و بدتره. ننوشتن بدتره. تو هم بنویس. حتما.
  • میرزا محمّد مُهاجِر
  • سلام. لینک وبلاگش را هم لطفا.
    پاسخ:
    اون موقع حال لینک کردن نداشتم
    m0nday.blog.ir

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">