من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

این قسمت:

درس بخونیم، صبر کنیم، ستاره بچینیم :)

پیوندهای روزانه

۱۳ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

با تاخیر برای #کرمانشاه

سه شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ق.ظ
می‌گفت لباسارو دادن دستش. به زبون محلی گفته من که لباس فارسی نمی‌پوشم. سایز لباس‌ها هم گاها مناسب نبوده. به زبون محلی گفته من اینو به کجام ببندم.
( با عرض معذرت، باید حتما می‌نوشتم )
   توجه کنیم به جزئی‌ترین چیزها. که زندگی روستائیان عموما سنتی ست و لباس کردی هنوز رواج دارد. به نظرم حالا دیگر بهتر است فقط به شماره حساب‌های مطمئن پول بفرستیم.



+ بسی گرفتاریم..
  • fafa
نامه‌نگاری

   فوبیای دزدیده شدن چمدانم با حضور نامه شما در آن حاد تر شده است.
بی‌نهایت متشکرم.
  • fafa

سومارم آرزوست

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۱۰ ق.ظ
کرمانشاه تسلیت


   پشت پا بزنم به همه برنامه‌ها، زنگ بزنم برگشتم به خانه را کنسل کنم و بمانم توی این تعطیلی یک هفته‌ای منتظر دانشگاه که مرا برساند به پایتخت کنونیِ غمِ کشورم و به جایی که همیشه می‌خواستم بروم.
یا چمدانم را رها کنم بماند، خرت‌وپرت بچپانم توی کوله‌پشتی‌ام و عصر جای بلیط همدان، بلیط کرمانشاه بگیرم و بروم...

احتمالا اگر پسر بودم بی درنگ همین کارها را می‌کردم. 
  • fafa

پُک: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۰۱ ب.ظ
می‌خواستم درباره سرما بنویسم اما فعلا آن را بیخیال. بار دوم است اهواز زلزله می‌آید. از خواب پریدم و همه جا می‌لرزید. اگر مردم برایم فاتحه بخوانید و بگویید خدا او را ببخشاید. البته شما هم مرا ببخشید!
  • fafa

روز خوب در پس روزِ بد فرا خواهد رسید.

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۰۲ ب.ظ
- و قل ربِّ زِدنی علما. و بگو پروردگارا دانش مرا بیفزا. خب این هم که می‌بینید پرچم ایرانه. شما چون جلسه اولتون هست در جریان نیستید. ما ابتدای هر جلسه پرچم ایران رو میذاریم و بچه‌ها به احترام پرچم کشورشون می‌ایستن. (بلند شدن بچه‌ها ) موقعی که من از در میام نیازی نیست برای من بلند بشین، ولی به احترام پرچم کشورتون حتما با‌ایستید... کلاس ما به این شکله که بعد از ۵۰دقیقه یه استراحت ۵دقیقه‌ای دارید که من ۳دقیقه‌ی اون رو برای ترویج فرهنگ کتابخوانی بخش‌هایی از یک کتاب رو که بهتون معرفی می‌کنم میخونم... کلاس هم با یک بیت شعر تموم میشه. یعنی تا روی مانیتور یک بیت شعر ندیدید خسته‌نباشید و از این داستانا نداریم...
*
پس از کلاس:
نماینده خوشحال وارد سرسرا می‌شود. گویا استاد شنبه این هفته را هم با روی گشاده و رفتاری متین تعطیل کرده است.
*
سلف خلیج فارس:
بین حرفها می‌شنوم استاد اجازه فیلم گرفتن هم می‌دهند.


همچین پک فوق‌العاده‌ای استاد چیست؟
آناتومی.

+ کتاب امروز بیشعوری بود.
+ به قدری از این کلاس ذوق‌زده و هیجان زده‌ام که فکر می‌کنم عاشق شده‌ام :)
+ دیروز و شبش مجموعه‌ عجیبی از احساس دلتنگی، کلافگی، تنهایی و غم بود. عنوان پست " احتمال بارش باران اسیدی " را نوشتم و پست را ننوشتم و پست را ننوشتم و پست را ننوشتم...
+ در توضیح بند بالا، امروز اهواز به ابری و به شدت دلرباست. حتی ساعاتی پیش چند قطره‌ای باران آمد. خوزستانی‌ها می‌گفتند اولین باران پائیز اهواز باران اسیدی ست.
+ چای‌سبز کیسه‌ای لیپتون خوب است:)
+  همین حالا از تلاش چند دانشجوی های‌ترم پشت یک وانت روی گاوی می‌آیم که اسم مشکلش کمی پیچیده بود اما ترجمه فارسی‌اش این بود که رحمش از بدن خارج شده است. از ذوق اشک توی چشمانم جمع شد.
+ در توضیح مورد بالایی نگارنده ۵۰ درصد اشک‌هایش از روی شوق است :)
+ آرام بگیرید. در پس روزهای بد روزهای خوب می‌آیند و در پس اشک‌های غم، اشک شوقی هم هست. حتی گرمای جنوب هم در پس کوه‌های حوالی اندیمشک خنک می‌شود:)
+ در توضیح بند بالا... چیزی نمی‌گویم چون حالم خوش است و پرحرف شده‌ام و چه بسا نوشتن و نوشتن سطرهای زیادی به درازا بکشد.
  • fafa

حالِ اکنونم

جمعه, ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۱۹ ق.ظ
در چنان وضعیت بدی به سر می‌برم که حتی توان نوشتن درباره یکی از شیرین‌ترین حوادث زندگی‌ام را ندارم و می‌گذارم خاطره اولین روزی که روی اسب نشستم توی ذهنم خاک بخورد. حتی حوصله شعری که بعد از این تجربه درباره معشوق گفتم را ندارم.
سوار ناشیِ خود را تو همچون اسب حس کردی
و بازی می‌دهی او را...
  • fafa

بی وزن شبیه یک ذره از گرد و غبار اهواز

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۵۹ ب.ظ
- اوووه کور خوندی دنبالت نمی‌دوم... وای یکی دیگه اومد... بدو.
دارم تو راهرو معاونت دانشجویی راه می‌روم زیر همان سایه‌بانِ بنفش و با خودم حرف می‌زنم. بلند بلند. البته ناخودآگاه. دختری که جلویم راه می‌رود بر می‌گردد.به خودم می‌خندم اما می‌دوم تا به اتوبوس برسم. دیگر چیزی برای درنگ ندارم. یک خود معلق شده‌ام. می‌نشینم پیش هم‌کلاسی‌ها لِفت بازی دیشب گروه را تحلیل می‌کنم و بعد هم به رفتار همراه با قهر امروز پسرها می‌خندم. پا به پای مژده از کلمه لفت استفاده می‌کنم و می‌خندم. البته صبر نمی‌کنم که حرف‌های آقای متشخص را بشنوم و دیوانه وار حرکت می‌کنم. دفتر پیشخوان، نمایشگاه گیاهان در دانشکده کشاورزی، سلف، خوابگاه، حمام. توی حمام دنگ‌شو گوش می‌کنم که " خطا کردم ای مه خطا کردم، تورا با شبم آشنا کردم " بعد هم با موهای خیس بر می‌گردم به دانشگاه برای فارسی. همینجا می‌دوم که به اتوبوس برسم.
   جزوه فارسی‌ام گم شده است اما گوش می‌کنم. ارائه امروز درباره کتاب قلعه حیوانات است. تمرکز می‌کنم. البته تمام مدت حرف از گروه و لفت و جریان دیشب است. انگشتم را روی گوشی فاطمه بالا پائین می‌کنم تا چت‌های بعد از لفت دادنمان را بخوانم. زیاد حوصله‌ام نمی‌شود. آخر کلاس هم بحث بچه‌ها را رها می‌کنم و از کلاس بیرون می‌آیم. البته قبل اینکه اتوبوس بیاید به من می‌رسند. مژده می‌گوید: خودت کار خوبی کردی الان بحثو لفت دادی اومدی اینجا. می‌خندم. باز هم تمام مسیر را حرف می‌زنیم. از امتحان بیوشیمی تا جان آدمیزاد. 
   همه چیز خیلی ساده ست. من واقعا معلقم. حالا هم با موهای خیس روی تختم روبه‌روی کولر نشسته‌ام و شام هم ندارم. قرار است سالاد کاهو بخورم. یک احساسِ بی‌احساسی عجیب دارم. پشت خنده‌ها و چرت‌وپرت‌هایی که امروز گفتم هیچ‌چیز نیست. یک دیوانگی عجیبی مرا دوره کرده که می‌توانم قرن‌ها زندگی کنم و بگویم همه چیز به درک. چه شده است؟ نه، بهتر است بپرسم چه نشده است؟ حق دارم.
  • fafa

پُک: وقتی درست نمی‌دانم چه مرگم است:(

جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۱۱ ب.ظ
اونی که هندزفری می‌ذاره تو گوشش ولی آهنگ گوش نمیده و اونی که در تاریک‌ترین قسمت حیاط ساندویچش رو میخوره، خیلی حالش بده. خیلی...

+ پُک: پست کوتاه.
  • fafa

پُک: #آتش_بدون_دود

دوشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۳۴ ب.ظ
آتش بدون دود

و امتداد زمان برای ما چقدر طولانی ست که نه آغازی دارد و نه پایانی...

  • fafa

کتاب، مست‌کننده‌ترین چیز دنیاست.

شنبه, ۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۲۵ ب.ظ
چندتا خرید داشتم. افتادم توی اتوبوس دانشکده و بعد اتوبوس خیابان نادری. کلاس ساعت ۳ و نیم تمام شد و من حواسم هرکجا که بود، یادم نبود اینجا اهواز است و زندگی برای غالب مردم از ساعت پنج شروع می‌شود. رسیدم و دیدم تقریبا همه جا بسته است. دور خیابان چرخیدم و کمی وقت تلف کردم تا رسیدم به کتاب‌فروشی شرق. یاد کتاب عکاسی افتادم که استاد گفت بگیریم. رفتم داخل. کتابفروشی شرق درست شبیه ایده آل من است. یک کتابفروشی نقلی ست که برای من خیلی هم بزرگ است. این تضاد به حدی دوستداشتنی ست که من ساعت‌ها می‌توانم آنجا بایستم و از شیرمرغ تا جان آدمیزاد را ورق بزنم. البته یا بدون کارت بانکی‌ام و یا بدون پول و یا در حالت غیر ممکن کنترل برروی خودم. 
   چشمم را از قفسه‌ها و کتاب‌ها می دزدیدم غافل از اینکه وقتی دورتا دور کتاب چیده اند تا کی و کجا می‌شود از کتاب فرار کرد؟ عاقبت دیوانِ‌حافظ‌های نقلی و جیبی دل مرا بردند. شاعر درونم هم مدام با آرنج به بدن ذهنم می‌زد و می‌گفت "آخر کدام شاعری بدون دیوان حافظ می‌زیَد؟" من هم گشتم، ورق زدم، نوشیدم تا یک خوش ترکیب و خوش خط و مناسبش را پیدا کردم بعد هم خودم را کندم آوردم بیرون. آن لحظه همه چیز لبخندناک بود.
:)

+ از نقطه ضعف‌های خود استفاده کنیم. مثلا اگر آناتومی نمره مد نظرم را کسب کردم، یک بعد از ظهر می‌روم خودم را رها می‌کنم در کتابفروشی شرق.
+ امروز در دانشکده ادبیات، برنامه خوانش داستان بود. محوطه دانشگاه درست مناسب این است که یک گوشه بنشینی و شعر نفس بکشی! دیوانه کننده زیبا و دوست‌داشتنی ست. دو داستان از رومن گاری خوانده شد که مرا حسابی به فکر برد. احساس خوبی ست که می‌شود هرروز ظهر آنجا کمی در ادبیات دست‌وپا بزنم. 
+ بیشتر بنویسیم. باتشکر:)
  • fafa

حال خراب و نزاعی که همیشه درونمان هست

شنبه, ۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۱۱ ب.ظ
می‌خوانم  و حال خرابی که مدت‌هاست درونم کمین کرده شروع به حمله می‌کند. روی نیمکت کنار ساختمان دانشکده نشسته‌ام. سرم را میبرم بالا و به آسمان و درخت بالای سرم نگاه می‌کنم و سرم را آرام به دیوار تکیه می‌دهم. تند تند توی سرم حرف می‌زنم.
- گریه نکن. گریه نکن. اینجا جای مناسبی نیست. اون همکلاسی هندزفری به گوش که روبه‌روت به دیوار تکیه داده میبینه. اون آدمایی که اون‌طرف ایستادن و هرکسی که ممکنه رد بشه.
یادم می‌افتد که عینک دودی به چشم دارم و دیگر سدها شکسته می‌شوند. قطرات اشک آرام از چشم راستم می‌غلتند و پایین می‌آیند. بعد گونه چپم تر می‌شود. همه چیز به شدت برخلاف آرامش است. همه چیز به شدت درون مرا به‌هم می‌زند. یک آن از این خودِ در هم شکسته فرار می‌کنم و به سرعت از جایم بلند می‌شوم. وقتی ساختمان را دور می‌زنم اشک‌هایم را زیر عینک دودی پاک می‌کنم. حمله تمام شده است. البته فعلا.
  • fafa

.ببخشی مرا امیدوارم :تو به

جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۲۸ ب.ظ
گنجشک‌ها مرا یاد تو می‌اندازند و چنارهای بلند. اهواز گنجشک‌های کمی دارد. چنار اما، اصلا ندارد. گنجشک‌ها از سر و گوش نخل‌ها بالا می‌روند و درختانی که نامشان را نمی‌دانم. این روزها نبودن چنارها مرا یاد تو می‌اندازند. یاد فاصله جغرافیاییِ زیادی که بین‌مان است. گنجشک‌هایی که تا شعاع چند ده متری‌شان هیچ چناری نیست شبیه من‌اند. انگار چیزی کم دارند. 
   تعجب نکن. همیشه اینگونه نیست که تو گنجشک باشی و من چنار. گنجشک و چنار، من و تو هستیم بدون اینکه ترتیب مهم باشد. یک روزهایی تو گنجشک آرامی هستی که بال می‌گشایی و از چنارِ من می‌گریزی. روزی هم من گنجشک تنهایی‌ام که توی اهواز صدای جیک جیکم فرق کرده ست و طوری بی‌تاب پرواز می‌کنم و این طرف آن طرف می‌پرم که مشخص می‌شود چقدر چنارِ تو را کم دارم.
   برای عمو سروده بودم " جای تورا هیچ کسی پر نمی‌کند، کارِ در و پنجره آجر نمی‌کند " حالا همین را به تو هم می‌گویم. هیچ آجری در نشد. هیچ آجری پنجره نشد که از ورای آن لبریز از نور و روشنایی شوم. اما بی اختیار روزهایی زل زدم به آجری که هرگز پنجره نبود. دست آخر هم فهمیدم هیچ آجری تو نمی‌شود. هیچ آجری مرا از این زندان زشت و کثیف درونم به سمت بهشتی که با تو می‌شود داشت نمی‌برد. امیدوارم مرا ببخشی. اگرچه یادم نیست شاید روزی در کودکی با هم بازی کرده ایم، اما این یک بازی کودکانه نیست. هر لحظه یقینم به این جمله بیشتر می‌شود‌.
   اهواز سرد است بی تو و البته من اخیرا سرمایی‌تر شده‌ام. زیر باد کولر می‌لرزم و همه با تعجب نگاهم می‌کنند. تن کالبدِ جانِ ماست و تا کِی سرمایِ جان به تن نفوذ نکند؟ هرجا که هستی سَرت سلامت، من هم زیر پتو مچاله می‌شوم تا غرغرهای تنم را آرام کنم ولی جانم غرغر نمی‌کند. بی تابیِ جانِ من روی هم تلنبار می‌شود تا روزی از کوه درونم شبیه آتشفشان منفجر شود. شاید هم زودتر از آن تو آمدی...

+ عنوان را از چپ به راست بخوانید.
  • fafa

تو را از دست دادم، آی آدم‌های بعد از تو...

چهارشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۰۷ ب.ظ
هر چی زور بزنم حواسم پرت بشه، هرچی از صبح با ضبط قسمت دوم رادیو سر خودمو گرم کنم، بعدش ظهر تو گروه با دوستام سر یه سری احکام بحث کنم و عصر با ملیکا برم باشگاه اسب‌سواری برای ثبت نام، بی‌فایده ست. وقتی حواسم ازش پرت نمیشه و دلخورم از خودم، دلخورم از اون و از همه چیز، آخرش مجبورم از خستگی بیوفتم تو تختم و برم تمام مکالمه رو از اول بخونم و دلم برای خودم بسوزه و بگم آخه چجوری اینجوری شد؟

+ امروز داشتم لیست خریدهام رو برای بابا مینوشتم که بگم سر ماهه و پولم تموم شده. وقتی نوشت مدیریت مالیت ضعیفه ناراحت شدم. نگاه کردم دیدم میشد خیلی چیزارو نخرید. مثلا باید کور میشدم ولی بینایی سنج نمیرفتم و عینک طبی نمی‌گرفتم. کلاه آفتابی هم نیاز نداشتم نهایتا پوستم یه پا تیره‌تر میشد، باید یه کوله‌پشتی ارزون‌تر می‌خریدم، جامدادی هم میتونستم خودم ببافم، به دوتا روسری شالی هم نیاز نداشتم، تو خرید تنقلات و میوه و غیره هم باید خیلی صرفه جویی کنم. خرج اضافی ممنوع.
هرچند طبیعیه ولی دلم آشوبه...
  • fafa